تبلیغات
بندانگشتی
بندانگشتی
ورود بچه ها ممنوع، اعصاب نداریم --> گاف نوشت
نوشته شده در تاریخ 28 بهمن 89 توسط خانم بندانگشتی

دارم از اینجا اسباب کشی می کنم

تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد

آدرس جدید رو برای دوستان ارسال میکنم

دوستون دارم

بووووووووووووس



نوشته شده در تاریخ 22 بهمن 89 توسط خانم بندانگشتی
 

    یادمه تابستونه پریسال اولین باری بود که قرار بود راه تهران شمال رو تنها برم. یعنی با بابام اینا اومده بودم تهران، بعد قرار بود من چند روز پیشه دختر داییم بمونم بعد بیام. البته بازم تنهایی نه هااااااا، با دختر داییم. یعنی نمردین و معنیه تنهایی رو از نظر من فهمیدینGemini

    خلاصه ما هم کلی ذوق زده که آره قراره تنهایی یعنی دوتایی با هم با اتوبوس بیایم شمال

    آقا چشمتون روز بد نبینه، یعنی تمامه راه سوتی دادیم، نه اینکه جفتمون اولین بار بود تنها بودیم اصلا بلد نبودیم چیکار کنیم؟ اول که داییم زحمت کشید ما رو تا تهران پارس رسوند بعدش هم تمام راه نصیحتمون کرد این کارو بکنین اون کارو نکنین

    تا رسیدیم و داییم رو راهی کردیم و رفتیم اتوبوسمون رو پیدا کردیم. ما هم فضووووووووووول، اول یه نگاه به دور و برمون کردیم ببینیم کی به کیه؟

    بعد دیدیم صندلی بغلی های ما دو تا آقا نشستن که جفتشون هم تسبیح دستشون بود، ما هم خیالمون راحت که آدم سالم کنارمون نشسته. حالا اینو داشته باشین تا آخرش بگم سالم چه معنی داره؟

    همینطوری می رفتیم تو راه یکم اس بازی میکردیم با دوستامون یکم قاقا لی لی میخوردیم خلاصه غممون نبود تا اینکه تو راه تو جاده گدوک اتوبوسه وایساد واسه استراحت و گلاب به روتون دستشویی. دیدیم یه گوشه یه اتاقکی ساختن، بعد توش آش میفروشن. ما هم عشق آش و خودم بی جنبه ترین آدم در برخورد با آش، دوییدیم اون سمت که یه وقت قابلمه هه تموم نشه به ما نرسه.

    تازه چقدر هم از قدیم الایام تعریف آش گدوک رو شنیده بودیم. نوبتمون که شد دو تا کاسه سفارش دادیم و آوردیم نشستیم رو میزاشون. آقا چشتون روز بد نبینه، همین که قاشق اول رو گذاشتیم تو دهنمون بوی سیر ازش اومد بالا. دیگه نمی دونستیم چه خاکی تو سرمون بریزیم

    دو تا کاسه دست نخورده رو همون جوری گذاشتیم رفتیم

     یعنی هنوز که هنوزه دلم واسه اون آشه می سوزه میگم کاش سیر نداشت من میشستم تا تهش می خوردم و کاسش رو هم لیس میزدم

    بعد خلاصه شوفر داد زد همه سوار شن حرکت می کنییییییییییییییییییییییییییییم. یه آن جو اون مسافرت های قدیمی منو گرفت که یارو وای میستاد سر شترها داد میزد حرکت می کنیییییییییییییییییییییییییییییم

    آخه نگفت حرکت میکنیم. استغفرالله چرا دروغ؟ دو تا بوغ زد که یعنی کاسه کوزه اتون رو جمع کنین می خوایم بریم.

    ما هم هلک هلک راه افتادیم سمت اتوبوسه که یه وقت جا نمونیم. این دختر داییه من رو ضایع شدن خیلی حساسه. برعکس من که یه بار تو یه پاساژ 7 8 تا پله رو با هم اومدم پایین بعد دیدم همه دارن با دهنه کیپ شده بهم نگاه می کنن و دوستمم بیچاره خودش رو کنترل کرده که نخنده و آروم میگه پاشو عزیزم دستتو بده به من. بعد فکر کنین تو اون شرایط آدم باید یا بشینه گریه کنه از این همه ضایع شدن یا تا میتونه بدوئه که کسی اون وسط نبینتش

    ولی منننننننننننن، وقتی دیدم اوضاع این شکلی شده و ملت هم خیلی دارن به اعضا و جوارحشون فشار میارن که نخندن، همونجا خیلی ریلکس نشستم غش غش خندیدم

    یعنی فکر کنننننننننننننننننن، آدم انقدر ریلکسسسسسسسسسسسسسسس

    خلاصه از بحث خودمون خارج نشیم. داشتم می گفتم، از پله های اتوبوسه رفتیم بالا، بعد این صندلی های ردیفه اول هم یه مشت آدمه فیس و کلاس دار نشسته بودن، بعد این دخترداییم پاشو ندید کجا میزاره. یهو با پاش کف پوش ماشین رو به اندازه یه متر آورد جلو

    فکر کنننننننننننننننننننن، ملت دارن فکشون رو جمع می کنن که خنده اشون نگیره، بعد من دارم اون وسط از بس یواشکی می خندم که کسی نبینه به سرفه می افتم. طفلی دخترداییم هم یکم خجالت کشیدااااااااا ولی وقتی دید من اینجوری دارم میخندم اونم دیگه میخندید.

    بعد دیگه رفتیم نشستیم و به هم دیگه گفتیم بیا سعی کنیم دیگه سوتی ندیم، ما هم سعی کردیم ولی نشد که نشد

    تو همون هیر و بیر دیدیم اون دو تا آقا که اون بالا گفتم و ما فکر میکردیم خیلی مقدسن، دیدیم زنگ زدن به دوستشون و اول بهشون گفتن که ما ساعت فلان می رسیم. بعد از قرص صحبت کردن و هی می گفتن فلانی برامون قرص جور کن. اون یارو هم انگار می گفت قرص چی؟ اینا هم هی می گفتن ما که نمی تونیم اسمش رو ببریم. همونی که همیشه برامون میاوردی. صددرصد قرص سرماخوردگی که نمی خواستن یا مسکن، وگرنه اسمش رو میبردن پس حتما یه قرصه ممنوعه می خواستن دیگهEvil Smile

    یعنی ما رو میگیییییییییییییییییییی، تا نیم ساعت نفس نمی کشیدیم هنک بودیم. البته خدا رو شکر با ما کاری نداشتن یعنی تو فازه خودشون بودن. خلاصه دیگه ما جیک نمی زدیم.Arabic Veil

    تا اینکه رسیدیم به یه دو راهی قائمشهر که یه راهش می رفت ساری، یه راهش هم می رفت بابل تو اتوبوس هم، هم مسافر ساری بود و هم مسافر بابل، واینم بگم مسیر این شکلیه که اتوبوسه اول یا باید می رفت بابل مسافراش رو می رسوند بعد از اون جا میرفت ساری، یا اینکه اول باید می اومد ساری مسافر ها رو می رسوند بعد می رفت بابل. و اینکه هر کدوم رو انتخاب می کرد بقیه علاف میشدن و اینکه جاده این شکلی بود به این دلیل بود که از جاده فیروزکوه اومده بود.

    خلاصه راننده هه زنگ زد به یه اتوبوسه دیگه که همکارش بود و جریان رو گفت. اون اتوبوسه هم گفت من هم تو همون مسیرم تا 10 دقیقه دیگه میرسم بعد من مسافرای بابل شما رو میگیرم، شما مسافرای ساری منو بگیر که اینجوری هیچ کس علاف نشه.

    حالا از قدیم الایام ساروی ها با بابلی ها دشمن خونی ان، حالا سر چی؟ من هیچ وقت سر در نیاوردم. شما فکر کن سر لهجه. مثلا بابلی ها آخره حرفاشون "وَ" می گن و ساروی ها هم بسته به منطقه اشون یه چیز دیگه میگن. البته جسارت نشه هاااااااااااا، خلاصه هرجایی یه گویشی داره دیگه. بعد دیگه داد بابلی ها دراومده که آقا یعنی چی ما پیاده شیم. اصلا ساروی ها پیاده شن. حالا فکر کن 6 تا مسافر ساری بسشتر نبود تو اتوبوس. من و دخترداییم با سه تا آقا و یه خانمه دیگه. بقیه کل اتوبوس مسافر بابل بودن. ولی راننده هه پاشو کرده بود تو یه کفش که الا و بلا باید بابلی ها برن تو اون اتوبوسه. ما 6 تا هم هی نیش نشون میدادیم

    خلاصه اونا رفتن تو اون اتوبوس دیدن جا نمیشن. بعد گفتن ساروی ها پیاده شن برن تو اون اتوبوس. یعنی ما رو میگی فکمون رو بستیم بجاش بابلی ها بهمون نیش نشون میدادن

    خلاصه ساک من هم سنگین بود با بدبختی خودمون رو جا به جا کردیم و سوار اون اتوبوسه شدم. حالا بماند که موقع پیاده شدن از اون اتوبوسه دختر داییم آروم با ساکش زد پشتم بعد من به خاطر همون ضربه کوچولو تقریبا پریدم پایین و بعد با عصبانیت بهش گفتم چرا هل میدی؟ فکر نکردی بیفتم ضربه مغزی میشم؟ یعنی فک کن آدم با یه نیش ضربه، اون هم تو ارتفاع نیم متری اتوبوس بیفته بعد ضربه مغزی شه. از اون مرگ های خنده داری میشه که تو گینس ثبتش می کنن

    بعد که سوار اتوبوس جدیده شدیم از اتوبان یا همون چه میدونم کمربندیه قائمشهر حرکت کردیم تا رسیدیم به اولین میدون قائمشهر. حالا قائمشهر یه میدون داره دقیقا شبیه میدون آزادی تهران و دقیقا ساری هم یه میدون داره دقیقا شکل همون میدون آزادی. ما هم تقریبا غروب یا شب بود که رسیدیم، منم گیج میزدم از همون ضربه مغزیه، حالا میخوایم ساری پیاده شیم، بعد میدونه قائمشهر رو با میدونه ساری اشتباه گرفتم به دختر داییم میگم پاشو پیاده شیم رسیدیم. اومدیم پایین یه نگاه به دور و برم میکنم، به دختر داییم میگم : چقدر این چند وقته نبودم، ساری عوض شده؟

    دخترداییم میگه : برو بابا حالا خوبه یه هفته نبودی!!! داری مسخرم می کنی؟

    من : نه باور کن اصلا این ساختمونه تو میدون نبود. کی اینو ساختن؟

    دخترداییم :  برو بابا من اصلا به تو اعتماد نداری، تو هنوز تو شوکه ضربه مغزی هستی.

    بعد به شوفره میگه : آقا اینجا ساریه؟  شوفره یه نگاه عاقل اندر سفیه به ما می کنه و بعد میگه نه خانما هنوز ساری نرسیدیم برگردین بالا

    حالا منم گیج موندم. قائمشهر هم بلد نیستم. بعد یارو میبینه من هنوز دارم مشنگ میزنم میگه: خانم ساری و قائمشهر دو تاشون یه میدون دارن که دقیقا شکل هم دیگن

    ما هم مثل خلا دوباره با ساکامون با بدبختی رفتیم بالا

    و این شد یه خاطره واسمون که فکر نکنم دیگه هیچ وقت یادمون بره. البته من هم اون اولین و آخرین بار بود که تنهایی یعنی دوتایی رفتم مسافرتGemini

    پی نوشت : خدا خیر بده این دولت رو که امروز یه ملت رو برد راپیمایی بعد یکم اینترنت خلوت شد، سرعت رفت بالا، ما تونستیم یه فیلم دانلود کنیم

    پی نوشت تر : دارم فیلم چهل سالگی رو دانلود می کنم. شنیدم قشنگه. البته به نظر شخص شخیصه بنده، هر فیلمی که توش فروتن بازی کنه یه بار ارزش دیدن رو داره. البته به شرطی که مثل من بی جنبه نباشه، مثلا هشت بار، یعنی دقیق هشت بار بشینه فبلم زن دوم فروتن رو نگاه کنه




طبقه بندی: درد و دل های شخصی، 
نوشته شده در تاریخ 21 بهمن 89 توسط خانم بندانگشتی
  • وقتی جلوم میشینی و از کیس قدیمی ات تعریف می کنی، ظاهرم رو حفظ می کنم ولی دلم میخواد طرف جلو دستم باشه و خودم با دستام خفه اش کنم
  • وقتی جلوم میشینی و از عشق قدیمی ات تعریف می کنی، ظاهرم رو حفظ می کنم ولی دلم میخواد اون لحظه تنها باشم و موهای خودم رو بکنم
  • وقتی جلوم میشینی و میگی فلانی منو دوست داشت و حاضر بود برام هر کاری کنه، ظاهرم رو حفظ میکنم ولی دلم میخواد اون لحظه سرم رو بکوبم رو دیوار

ولی وقتی جلوم میشینی و میگی با همه تجربه ام، تو رو از همه بیشتر دوست دارم و تو جوجوی منی انقدر ذووووووووووووق میکنم که انگار همه دنیا رو بهم دادن. اصلا محبت تو گلوم قلمبه میشه، اون لحظه حتی حاضرم قلبم رو دربیارم بدم بهت

تبصره : صداقتت رو با همه دنیا عوض نمی کنم

درد و دل شده توسط : جوجویی که عاشق شده

پی نوشت : لطفا قضیه رو شخصی نکنین و توهم نزنین




طبقه بندی: درد و دل های شخصی،  عاشقانه نویسی، 
برچسب ها: جوجو، دل لرزیده،
دنبالک ها: حسادت چگونه از عشق محافظت می کند؟، واقعیتی عجیب از عش و حسادت،
نوشته شده در تاریخ 18 بهمن 89 توسط خانم بندانگشتی
    • همیشه فکر می کردم که وقتای علافیم رو مثلا تو صف بانک چه جوری پر کنم؟ بعد به این نتیجه رسیدم که مثلا تو این فاصله کتاب بخونم. اما آیا همیشه تو کیفم کتاب هست؟ یا اصلا یه مجله هست؟ نه بابا. من ته تهش همیشه یه دفترچه کوچیک تو کیفمه که وقتای بیکاریم میشینم توش دری وری مینویسم
    • همیشه به این فکر کردم که مثلا وقتی تو جمع مهمونی بزرگترها هستم و ملت نشستند حرفهای صد من یه غاز تحویل هم میدن من از علافی چیکار باید بکنم؟ بشینم حرفای صد من یه غازشون رو گوش کنم؟ یا خودمم بشینم مثل اونا دری وری بگم؟ نه بابا من حوصله این خاله زنک بازی ها رو ندارم. این جور موقع بهترین کار اینه که آدم یه لپتاپ داشته باشه و یه چرخی تو نت بزنه و مثلا فیس چوقش رو چک کنه. حالا نه اینکه من فیس چوق باز باشم ها!! نه اصلا. یعنی حوصله ندارم این قولترشکن لعنتی رو باز کنم و بعد یه ساعت علافی، تهش ارور بده. ولی اولا من که لپتاپ ندارم، دوما خیلی ضایع است وسط ملت بشینی یه قابلمه در بیاری و تابلو کنی حرفاشون واقعا صد من یه غازه
    • همیشه تو کلاس وقتی استادامون خیلی دارن انگلیسی درو وری میگن و من اصلا سر در نمیارم، به خودم میگم الان از علافی چیکار باید بکنم؟ آهان یه اس بدم به فلان  دوست جون و بشینیم با هم بگیم بخندیم. ولی همین که یه کم صحبتت گل می کنه، یاد قبضت که می افتی زود باید کاسه کوزه ات رو جمع کنی
    • ...

یعنی الان که فکر می کنم می بینم ای دل غافل من همیشه سه چهارم روزم به علافی میگذره و هیچ کار مفیدی هم نمی تونم توش بکنم. حالا فیس چوق و اس بازی مفید نیست ولی خداییش دیگه اون کتاب و کتاب خوانی مفیده

حالا همه این حرفا رو واسه دوست جون هم تعریف کردم.

دوست جون : خوب همه اینها راه حل داره

من : واقعا؟؟  خوب بگو ببینم

دوست جون : باباجون یه Adobe reader تو گوشیت نصب کن باهاش بشین کتاب بخون. بعد اینترنت گوشیت هم فعال کن، بجای شنیدن حرفای صد من یه غاز بشین تو اینترنت ول بچرخ. تازه اندازه قابلمه هم نیست که تابلو باشه. یه مسنجر ورژن موبایل هم نصب کن بشین اصلا با دوست جونات بچت

من : همه اینها رو تنهایی فکر کردی؟ تو که میدونی من ختم این کارام. حتما نمیشده که داشتم برات یه ساعت زرت و پرت میکردم

دوست جون : چرا نمیشه؟

من : گوشیم نرم افزار خور نیست

دوست جون : مگه میشه؟؟؟ گوشیت که خیلی دک و پوز داره

من : آره خاک بر سر، فقط دک و پوز داره ولی نرم افزار نمی خوره. چینیه.

دوست جون : خوب یه گوشی دیگه بخر

من : آخه تو این هیری ویری رایانه ها و گرونی، پول از کجا بیارم؟

دوست جون : تو که پول نداری چرا یه ساعت نشستی قصه حسین کرد شبستری رو برام تعریف می کنی؟

من : یعنی واسه دری وری گفتم هم پول میخواد؟

دوست جون : آره عزیزم، تو این دوره واسه نفس کشیدن هم پول میخواد

من :




طبقه بندی: درد و دل های شخصی، 
برچسب ها: وقتای آزاد، علافی، کتاب خوندن، فیس بوک، وبگردی، چت، یارانه، گوشی چینی، دک و پوز،
دنبالک ها: سرگرمی های دختران در ایران، اوقات فراغت کودکان در مناطق فقیرنشین پایتخت چگونه می گذرد؟، اینم استعداد ایرانی ها در اوقات فراغت،
نوشته شده در تاریخ 16 بهمن 89 توسط خانم بندانگشتی

بهترین نمره این ترمم مربوط میشه به این امتحان ، شدم 18

و بدترین نمره این ترمم مربوط میشه به امتحانی که10 روز واسش فرجه داشتم و خودتون رو بکشین نمیگم چند شدم چون لکه ننگی است در تاریخ دانشجوییم

یعنی جل الخالق

من اصولا عادت دارم فرصت هام رو به گند بکشم. هر بار برای کاری فرصت بیشتری داشتم انجام اون کار به لجن ختم شد

خدا یه چیزی می دونه همیشه تو هر کاری زیاد بهم فرصت نمیده. من اصلا آدم دقیقه نودم

یکی منو نصیحت کنننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننه!!!




طبقه بندی: درد و دل های شخصی،  درد و دل دانشجویی، 
برچسب ها: دقیقه نود، فرصت از دست رفته، گند زدم، خیلی گند زدم، اعصابم خرابه،
دنبالک ها: استادم نمی دانست رفتگر محله اشان هستم، فرصت آب رفته امتحانات،
نوشته شده در تاریخ 13 بهمن 89 توسط خانم بندانگشتی

بعد از مدتی خوش و خرم بودن یادمان افتاد که ای دل غافل ما دانشجوییم و دیگر مفت خوری و خوش گذرانی بس است. یه سر برویم دانشگاه. ببینیم دنیا دست کیست؟ نکند باز هم اتفاق ناجوری افتاده باشد و مثل همیشه ما آخرین مطلع باشیم

خولاصه من و دوست جون ها طی یک اقدام انتهاری دیروز  رفتیم دانشگاه. خدا رو شکر خیلی اتفاق خاصی نیافتاده بود فقط اینکه سایت اساتید بسته می باشد و این ترم ما از هر درس 6 نمره کمتر میگیریم چون سایت بسته و اساتید نمی توانند 6 نمره هایمان را وارد کنند و حالا حالا ها هم باز نمیشود یعنی کلا 6 نمره های این ترممان رفته به فنا. یعنی اگر درسی را 20 شویم تازه میشویم 14. گفتم که اتفاق خاصی نیافتاده چون همیشه در دانشگاه ما اتفاقات بدتر می افتاد این اتفاق برای ما خیلی هم قلب بترکون نیست و ما خیلی راحت باهاش کنار میاییم

بعد به ما خبر رسید که نمره های آزمایشگاه معماری کامپیوتر رسیده و ما سرازیر شدیم به سمت سایت دانشگاه. حالا فکر کن رفتیم تو سایت دیدیم نه تنها همه صندلی ها پر است، پشت هر صندلی نیز 5 نفر در نوبت ایستاده است، ما هم دیدیم کاری نداریم و به شدت علافیم، پس نتیجه گرفتیم ما نیز مانند سریش به یک صندلی آویزان شویم تا نوبتمان شود و در این مدت سوژه گیر آوریم و کلی هیر هیر* کنیم. در همین اثنا دیدیم یک سیستم خالی است و هیچ کس هم روی آن نیست. البته منظورمان روی صندلی جلوی سیستم کسی نیست، چون مسلما هیچ کس روی سیستم نمی نشیند

و ما بسی تعجب کردیم که چرا در این بازار وانفسا یک سیستم خالی است، یک دورخیز گرفتیم و مانند میگ میگ به سرعت خودمان را به سیستم مذکور رساندیم. دفتر و دستک و کیفمان را ول دادیم روی میز و سه نفری روی صندلی آن نشستیم و قیافه امان مانند اسکندر مقدونی بود که به فتح ایران رسیده است*، بس که نوک دماغمان بالا رفته بود

به سرعت صفحه اکسپلوره را باز کردیم و آدرس را وارد نموده و اینتر ول دادیم و دیدیم ارور داد و ما گفتیم : این اینترنت دانشگاه باز خودش را چس کرده است و دوباره مجددا صفحه را رفرش کردیم و سه باره و چهار باره. سپس به این نتیجه رسیدیم اینترنتش قطع است و ما مانند لشکر شکست خورده جال و پلاسمان را جمع کردیم و از جایمان بلند شدیم

اندکی گذشت و دو عدد شازده دقیقا مانند خودمان که شکل اسکندر شده بودیم، به سرعت  خودشان را به سیستم خالی رساندند و به ما گفتند : شما نمی خواین بشینین؟ ما هم یه لبخند مضحک بهشان زدیم و گفتیم : نه ما نمی شینیم اینترنتش قطع است. و لبخند مضحکمان هم بدینسان بود که خیلی ضایع شدید.Yatta

آن دو به هم گفتند : حالا بیا بشینیم تا یه جایی خالی بشه.

بعد چند مین نشستن و وول خوردن دقیقا مانند آقایونه دیگر که نمی توانند یه دقه آروم بشینن، شروع کردن به ور رفتن با سیستم. ما هم حواسمان بهشان بود یعنی حوصله امان سر رفته بود و کاری نداشتیم جز اینکه سوژه جدیدی گیر بیاوریم.

خولاصه در این هیری بیری، یکیشان صفحه اکسپلوره را باز کرد و آدرسی تایپ کرد و اینتر ول داد، سپس در کمال حیرت دیدیم دارد میرود، یعنی اینترنتش وصل است

برگشتن به سمت ما و یه لبخند مضحک تحویلمان دادند   و ما همچنان این شکلی بودیم

و در همین اثنا یاروها با تله پاتی به ما گفتند : یعنی خاک عالم تو سرتان، تشخیص ندادید اینترنت وصل است؟

و ما گفتیم : نه به جان عزیزمان وصل نبود، ما خودمان امتحان کردیم

یاروها : آخر مگر رشته شما چیست که تشخیص ندادین اینترنت وصل است؟

و ما : به جان عزیزمان همه مان بچه های کامپیوتریم

و تمام این مکالمه با تله پاتی بود، یعنی ما این مکالمه را پشت لبخند مضحکشان تشخیص دادیم و در آخر که ما خیلی قاطی کرده بود گفتیم : آخه یکی نیست بهش بگه ریقونه* تو که خودت رشته ات آبیاری گلهای اقیانوسه واسه ما ادعا می کنی؟ Rolling Pin

و این جمله آخرمان را نیز در دلمان گفتیم، چون درست است طرف ریقونه بود ولی قدش به شدت بلند بود و اگر از روی صندلی بلند می شد و یه کلام به ما می گفت : چیه؟ ما می گفتیم : غلط کردیم

ولی انصافا اینترنتش قطع بود یعنی مسئول سایت خودش اینترنت آن سیستم را قطع کرده بود و وقتی دیده بود آن یاروها روی سیستم نشسته اند اینترنتش را وصل کرد، البته نمی دانم چرا وقتی ما نشستیم اینترنتش را وصل نکرد؟ شاید به خاطر اینکه ما مثل همیشه دیده نشده بودیم. این را گفتیم که فکر نکنین خدای نکرده ما الکی کامپیوتر خواندیم یا هر چه خوانده ایم یاد نگرفته ایم

هیر هیر* : این یک لغت از دیکشنری وجود خودمان دوست جونهاست، و به معنی هر هر یا هی هی و به طور دقیق تر به معنی خندیدن است و به قول شمالی ها به معنی خنده کردن است.

اسکندر مقدونی که به فتح ایران رسیده است* : لطفا غلط تاریخی نگیرید چون ما که یادمان نمی آید در کتاب تاریخمان چه نوشته بود، یعنی یادمان نمی آید اسکندر ایران را فتح کرده بود یا نکرده بود، فقط فکر کردیم اگر فتح کرده بود حتما خیلی خوشحال میشد

ریقونه* : به معنای لاغر مَغ مَغو*

مَغ مَغو* : یک لغت مازنی به معنای لاغر، و مترادف مازنی آن نیز می شود چوچَک




طبقه بندی: درد و دل های شخصی،  درد و دل دانشجویی، 
برچسب ها: اسکندر مقدونی، آز معماری، سایت دانشگاه، ریقونه، چوچک، مغ مغو،
نوشته شده در تاریخ 9 بهمن 89 توسط خانم بندانگشتی

اپیزود اول: صبح، من و دوست جون در حال قدم زدن

من : یک کتاب جدید گرفتم دستم از ر.اعتمادیه. یک لحظه روی پل

دوست جون : قشنگه کتابش؟

من : نمی دونم هنوز تمومش نکردم. ولی یه نکته باحال داره که خیلی فکرم رو مشغول کرده.

دوست جون : چه نکته ای؟

من : یه یارویی که دوچرخه سازی داره و وضعش معمولیه، عاشق یه دختر شده از یه خونواده پولدار. تاریخش مثلا مال چهل پنجاه ساله پیش.

دوست جون : مخم رو کار گرفتی؟ این کجاش عجیبه؟ خوب همه یکی درمیون عاشق میشن. دوتا درمیون هم خر میشن، عاشق یکی میشن که از خودشون سر تره.

من : یه دقه زبون به دهن بگیر بچه تا تهش رو بگم. قضیه اینه که طرف هر روز میره سر کوچه دختره، بعد که دختر میاد از خونه بیرون، جلو پاش یه خروس قربونی می کنه.

دوست جون : . نه بابا چه باحال. یعنی چی؟

من : چه میدونم؟ حتما اینم یه مدل ابراز عشقه دیگه. میگم چرا هر کی عاشق ما شد حتی یه دست گل هم واسه ما نخرید؟ من فقط تو خواستگاری ها دسته گل گرفتم

دوست جون : خوب تو که ماشاالله کسی جرئت نمی کنه بیاد طرفت. همه رو گاز میگیری.

من : خوب می کنم. من همینم که هستم.

دوست جون : خوب بابا، قاطی نکن شوخی کردم

من : میگم بیا با یه تیر چند نشون بزنیم

دوست جون : بابا تیر انداز. نکنه بازم فکر اقتصادی به کلت خورده؟

من : آره. خیلی معلومه

دوست جون : خوب بنال ببینم

من : کسی که جرئت نمی کنه واسه ما گل بخره. بیا ما خودمون برا خودمون بخریم.

دوست جون : این کجاش اقتصادی بود؟

من : خوب ببین من چند وقته دارم مخ مامانم رو میزنم بریم خرید کنیم. ولی مامانم زیر بار نمیره. میگه تازه خرید کردی. منم این گل رو می خرم که اول به خودم تقدیم کنم که عقده ای نشم دوم رفتم خونه به مامانم تقدیم می کنمش بعد هم کم کم حرف خرید رو پیش میکشم و اونم گول میخوره.

اپیزود دوم: دم ظهر، من و مامان تو بازار

موبایل من : ریییییییییینگ... ریییییییییییییییییینگ... شایدم زییییییییییینگ... زیییییییییینگ... ولی مطمئنم فینگ نبود دیگه...

من : جانم؟

دوست جون : سلام کجایی؟ زنگ زدم خونتون برنداشتی؟

من : با مامان اومدم بازار خرید کنم

دوست جون : Naaaaaaaaaaaaaaaaa . عجب خریتی کردم کاش منم یه دسته گل واسه خودم میخریدم

من :




طبقه بندی: درد و دل های شخصی، 
برچسب ها: دسته گل، قربونی، خروس، یه لحظه روی پل، ر.اعتمادی، خرید،
نوشته شده در تاریخ 7 بهمن 89 توسط خانم بندانگشتی

امروز به این فکر کردم اگه پسر به دنیا می اومدم چه پسری میشدم؟ یعنی دوست داشتم چیکارا بکنم و چیکارا نکنم؟

  • اگه پسر بودم همیشه شلوار لی پام میکردم یعنی عمرا شلوار پارچه ای نمی پوشیدم
  • اگه پسر بودم جز شب دامادیم دیگه هرگز کت و شلوار نمی پوشیدم
  • اگه پسر بودم همیشه خوشکلترین و گرونترین کمربند رو می خریدم
  • اگه پسر بودم فقط و فقط آلستار پام میکردم
  • اگه پسر بودم هیچ دختری رو تحویل نمی گرفتم یعنی اگه طرف خودش رو تیکه پاره هم میکرد تحویلش نمی گرفتم
  • اگه پسر بودم ماهی یه بار تنهایی می رفتم مسافرت
  • اگه پسر بودم وقتی زن میگرفتم خیلی بهش وفادار می موندم
  • اگه پسر بودم حتما وقتی تو کوچه خلوت میرفتم زنگ یه خونه رو میزدم در میرفتم
  • اگه پسر بودم همیشه تو خونه از این شلوارک ها با رکابی ها می پوشیدم
  • اگه پسر بودم ...

ته نوشت : خدا رو شکر پسر نیستم. اصلا فکر کنم نتونم خوب از پسش یربیام. خدا یه چیزی می دونه یکی رو دختر می کنه یکی رو پسر




طبقه بندی: درد و دل های شخصی، 
برچسب ها: اگه پسر بودم، توهم،
نوشته شده در تاریخ 5 بهمن 89 توسط خانم بندانگشتی

من : چه مرگته؟ معلوم هست؟

بندانگشتی : قاطی کردم.

من : تو کی سالم بودی که الان ادعای قاطی بودن می کنی؟

بندانگشتی : از صبح رو مود بد بودم.

من : مردشور تو و اون مودت را ببرن که فقط بلدی گند بزنی به اعصاب خودت و من.

بندانگشتی : چیه؟ تو هم میخوای بهم گیر بدی؟

من : آره می خوام گیر بدم. یه بار برای همیشه تکلیفت رو با خودم معلوم کن

بندانگشتی : نمی تونم...

من : نمی تونی یا نمی خوای؟

بندانگشتی : حالا هرچی

من : انقدر اعتراف سخته؟

بندانگشتی : آره سخته. اصلا چیه؟ آدم که نکشتم. درگیر شدم. با خودم درگیر شدم. با احساسم درگیر شدم. کل روزم وصل شده به ارتباطم. آره درگیر شدم ولی نمی خوام اعتراف کنم. حداقل تو دیگه دست از سرم بدار

پی نوشت خصوصی به خودم : یکی نیست بگه بچه، تو به پیژامه ملت چیکار داری؟

پی نوشت به بقیه : این پست مخصوصه خودمه، سعی نکنین سر در بیارین




طبقه بندی: درد و دل های شخصی، 
برچسب ها: دری وری نوشت، اعصاب خراب،
نوشته شده در تاریخ 2 بهمن 89 توسط خانم بندانگشتی

من و دوست جون چند سالی بود تصمیم گرفته بودیم ورزش کنیم، یعنی یک باشگاه پیدا کنیم و در آن بورزشیم. در این یکی دو سال چند باشگاه نیز رفتیم اما ماندگار نمی شدیم چون هر چی باشد در این چند سال دوست جون اضافه وزن پیدا نکرده بود، ما هم گودی شکم نگرفته بودیم که نیاز به ورزش پیدا کنیم. اما دیدیم این بار قضیه خیلی فاجعه است، یعنی گودی شکممان از گودی کمرمان بیشتر شده است بخاطر همین تصمیم گرفتیم که ورزش کنیم باشد که دوست جون مردنی شود و ما نیز خرس

پنج شنبه باشگاهی یافتیم در مسیر دانشگاه، که بسی معروف است و فیسش نیز بالاست. ما هم رفتیم خودی نشان دادیم و پرسیدیم چه ورزشهایی دارد؟ منشی عزیز هم، یک تکه کارتن(مقوا) به ما داد که لیستی از اسامی ورزشها بود. بسکتبال* ، والیبال* ، جودو* ، کیک بوکسینگ* ، ایروبیک* و...

ما هم کلا دیدیم از بین این ورزشها فقط همان ایروبیک به کارمان می آید. ثبت نام کردیم و آمدیم.

امروز 6:30 کله سحر بیدار شدیم و چشم بسته مسواک کردیم، لباس پوشیدیم و دویدیم سر خیابان و با دوست جون راهی باشگاه شدیم.

باشگاه در مسیر دانشگاه بود، یعنی باید از ایستگاه دانشگاه سوار میشدیم و برخی از همکلاسی های محترم نیز امروز امتحان ریاضی مهندسی داشتند. ما که نداشتیم فقط کنارشان در صف ایستادیم و نوک دماغمان را بالا گرفتیم که یعنی، چی فکر کردید؟ ما هم این ترم ریاضی مهندسی داشتیم

آنها هم ما را با تحسین نگاه میکردند که چگونه ما یک جلسه هم سر کلاس نرفتیم ولی الان میرویم که امتحان بدهیم؟ هر چند که من چند ترم پیش نیز، سر کلاس معادلات دیفرانسیل نرفتم و خودم امتحان دادم و شدم یازده. یعنی احساس ما می گوید خودمان یازده نشدیم بیژی جون، منظورمان همان استاد بیژن روحی گرد و قلمبه است که به همه داد یازده. فکر کنم محض رضای خدا هم نگاهی به برگه ها نکرده بود، فقط لیست اسامی بچه ها را گرفته بود و به بچه مهدکودکیش گفته بود: جلوی هر اسم دو خط صاف بزار ( یازده). چون مامطمئنیم یازده و بیست و پنج میشدیم

خلاصه جایمان را در صف طوری تنظیم کردیم که با آنها در یک ماشین نباشیم چون باید در وسط راه پیاده میشدیم و بند به آب می رفت اما زهی خیال باطل، با اینکه ماشینهایمان جدا بود اما وقتی داشتیم وسط راه پیاده میشدیم اینها ما را دیدند و بند به آب رفت و ما نوک دماغمان پایین افتاد 

خلاصه از بحث خارج نشویم، رفتیم باشگاه و من چون در کودکی به مهد کودک نرفتم، هیچ وقت دست چپ و راستم را یاد نگرفتم و همین باعث شد که هر چی مربی داد میزد و میگفت : ملت، به چپ. ما به راست میرفتیم و هر چی هم می گفت : ملت به راست، ما به چپ می چرخیدیم و کلی نظم را بهم میزدیم

وسط چپ و راست بودیم که مربی داد زد : کش هاتون رو بپوشین.

و من  به کش شلوارم نگاه کردم دیدیم سرجایش است، خدایا پس منظور مربی از کش چیست؟

ملت به وول وول افتادند و از کیفهایشان دو پابند پارچه ای در آوردند که با کش بهم وصل بود و همان قر و قنبیل ها را با کش رفتند.

دوست جون : ما کش نداریم، چیکار کنیم بندانگشتی؟

من: حالا همینطوری قر و قنبیل برو و توهم کش بزن، امشب کش تنبان پدرهایمان را کش میرویم

اندکی گذشت، مربی داد زد : حالا وزنه.

من : استغفرالله مگه اومدیم زورخونه؟

دوست جون : حالا چیکار کنیم وزنه هم نداریم؟

من در حالی که نگاهی به دور و برم می اندازم : علی الحساب بیا این بطری های آب معدنی ها را کش برویم و با اینها وزنه برویم

دوباره پس از اندک زمانی مربی عربده کشید : ساییکو.

من :  چی چی کو؟

دوست جون : فکر کنم گفت ساییکو

من : چی هست؟

دوست جون : نمی دونم تو میدونی؟

من : فکر کنم یه نوشیدنیه چینی ژاپنی باشه مثل کاپوچینو.

دوست جون : صبر کن به بقیه نگاه می کنیم ببینیم چیکار می کنن؟ ما هم اون کار رو می کنیم

و ملت همه رفتند درون یه اتاق و هر کدام با یه تشک برگشتند.

من : فکر کنم مربیمان خارجی باشد، به تشک میگوید ساییکو

و خلاصه یه مقدار هم روی همان ساییکو قر و قنبیل رفتیم و این شد یک روز دیگر از روزگار ما.

بسکتبال* : اگه تیرآهن نیستی الکی وقتت رو تلف نکن

والیبال* : اگه مثل من مردنی هستی و جون سرویس زدن نداری، پولت رو هدر نده

جودو* : بیا کتکت رو بخور برو

کیک بوکسینگ* : نمی دانیم چیست؟ فکر کنیم یه نوع بوکس است که سر کلاسش کیک هم میخورند

ایروبیک* : تلفظ صحیح آن قر و قنبیل است




طبقه بندی: درد و دل های شخصی،  درد و دل دانشجویی، 
برچسب ها: ایروبیک، قر و قنبیل، ساییکو، کیک بوکسینگ، جودو، ریاضی مهندسی، بیژی جون، 11.25، کتک، کاپوچینو، زورخونه، وزنه، کش، تنبان،
نوشته شده در تاریخ 30 دی 89 توسط خانم بندانگشتی

امروز آخرین امتحانمان بود. تا تمام شد یک دست ریق رحمت را سر کشیدیم یعنی الان گودی شکم گرفتیم و دلمان می خواهد  یه چند وقتی دور از جانتان مثل خرس بخوریم و بخوابیم.

از چندین ترم پیش تصمیم گرفتیم از خانه به دانشگاه و بالعکس را پیاده برویم و پولهای کرایه امان را درون قلک بندازیم تا بتوانیم در ترم آخر برویم پیتزا بخوریم

اما دیدیم حالا حالا ها ترم آخر نمی آید پس چه بهتر امروز که امتحانمان تمام شده برویم حداقل یه ساندویچ بخوریم. خلاصه من و سه تا دوست جون دیگرم با هم تمام راه را پیاده رفتیم تا یه ساندویچ فروشیه بازار روزی* پیدا کنیم و زیاد پول ندهیم

خلاصه دیدیم ساندویچ بازار روز به ما نمی چسبد پس که فیسمان بالا رفته، پس رفتیم به یه ساندویچیه یه سطح بالاتر از بازار روز. یه جایی بود در حد لانه موش. پله هایش در حد رفت و آمد مورچه. خلاصه رفتیم و منو را گرفتیم تا نظاره کنیم.

دوست جون: چی بخوریم بجه ها؟

من: یه چیزی در حد قیمت ساندویچ های دانشگاه که با ژتون میخریم و ارزان میشود

دوست جون : خوب بیا کوکتل بخوریم 1500 تومنه.

من و بقیه دوست جونها : آره آره خیلی خوبه

دوست جون : آقا بی زحمت 4تا کوکتل بزنین

آقای ساندویچی : کوکتل هام آماده نیست. یعنی اصلا ساندویچ هام آماده نیست. اگه می خواین پیتزا سفارش بدین.

من و سه تا دوست جون دیگه، با چهار کله رفتیم تو منو تا قیمت پیتزاهایش را بگیریم.

یکی از دوست جونها : پیتزا 4000 تومنه.

من : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ قلبم

یکی دیگه از دوست جونها : میگم دو تا یکی کنیم تا بتونیم همه اش رو بخوریم وگرنه همه اش می مونه.

من : فک کنم داره قلبم خوب میشه

و ما رفتیم بالا و پیتزاهایمان را خوردیم اما چون قرار بود ترم آخر بخوریم و زدیم زیر قولمان، حالمان گرفته شد.

یکی از دوست جونها، 7000تومن پولش رو گم کرد و ما همه دریچه میترال قلبمان برای آن 7000 تومان گشاد کرد و یکی دیگه از دوست جونها کمی برایش ناراحتی پیش آمد. خلاصه نتیجه گرفتیم دیگر زیر قولمان نزنیم تا این مسائل پیش نیاید.

صلوات * : نامردی اگه صلوات نفرستی

ساندویچ فروشی بازار روزی * : ساندویچی که قیمتش در حد غذا با ژتون در دانشگاست.




طبقه بندی: درد و دل های شخصی، 
برچسب ها: صلوات، ریق رحمت، امتحان، لانه موش، دریچه میترال قلب،
نوشته شده در تاریخ 28 دی 89 توسط خانم بندانگشتی

ای فلورانس خیرندیده، ای چشم سفید، ای گیس بریده، میای قانون* برای ملت وضع می کنی میری؟ فکر نکردی برای آدمهای معکوسی مثل من، پشت رو جواب میده؟

چند روز پیش داشتیم خیرسرمان جمله هایی از همین خیرندیده را میخواندیم. با خودمان کلی توهم زدیم، مثلا ویلا می خواهیم کنار دریا می خواهیم و...

دیروز که در خیابان می آمدیم با خودمان گفتیم: برویم آن چادر عربیه نویمان رو کوتاه کنیم و جای این بپوشیم.  همین که این فکر زرت و پرت از مخیله امان گذشت، زرتی چادرمان گرفت به سپر یک پیکان جوانان و پاره شد.

یعنی میخواهم بگویم این خیر ندیده، ویلا کنار دریا را برایمان جذب نمی کند ولی پاره شدن چادر، در صدم ثانیه جذب میکند

آخر با خود نمی گوید: شاید ما میخواستیم آن چادر نو را برای جهاز دخترمان کنار بگذاریم؟ خلاصه الکی الکی آن چادر قدیمی به فنا رفت، البته طفلک زیاد هم قدیمی نبود مال عید بود.

خلاصه از ما گفتن، این خیر ندیده، آرزو درشت هایتان را برآورده نمی کند، فقط در حد آرزوهای کوچک و تفکرات کوچک جواب میدهد. اگر این پست را خواندی حواست باشد مثل من پشت رو حرف نزنی که یهو دیدی به فنا رفتی.

قانون* : یکی از قاونو هاش میگه:هر آنچه آدمی احساس و یا به روشنی مجسم کند بر ذهن نیمه هشیار اثر می‌گذارد و مو به مو در صحنه زندگی ظاهر می‌شود.

آخر نوشت: فکر کنین الان ساعت 8 صبح میباشد و من تقریبا 3 ساعت دیگه امتحان دارم، بعد نشستم وبلاگ آپدیت میکنم. یعنی روحیه این شکلی دیدی؟ اینم یه راهه واسه دور شدن از استرس




طبقه بندی: درد و دل های شخصی، 
برچسب ها: قانون جذب، فلورانس اسکاول شین، چادر عربی، ذهن نیمه هشیار، خیرندیده،
نوشته شده در تاریخ 24 دی 89 توسط خانم بندانگشتی

دیشب خر بیکار همسایه امان، مغزمان را گاز گرفت. مغز ما هم جوگیر، به ما دستور داد بریم بیرون در سرمای 40- درجه، یا شایدم 4- درجه، حالا شاید یکمی اغراق شد، حالا که خوب فکر میکنیم میبینیم سرمای 4+ بود، خلاصه از بحث خارج نشویم به ما دستور داد بریم بیرون بستنی بخوریم

ما هم که کلا وقتی مغزمان، خر گاز زده میشود، دیگر حال خود را نمی فهمد، کلی روی مخ آقای برادر راه رفتیم و از آنجایی که همسر آقای برادر عاشق بستنی است کلی هم استقبال کرد که برویم.خلاصه ما یک گروه سه نفری علاف تشکیل داده و رفتیم بستنی فروشی شاتوت.

یعنی این شاتوت دکوراسیونش آدم را میگرد، یک جورایی مثل اینکه می گویند چشمهای فلانی سگ دارد آدم را میگیرد، حالا این بستنی فروشی شاتوت دکوراسیونش سگ دارد، آدم را میگیرد.

نشستیم و سفارش دادیم، چشم چرخاندیم به دور و بر، دریغ از یک موجود زنده. با خودمان گفتیم خب سرد است تازه همه که مغزشان خر گاز زده نیست که نصفه شبی تو این سرما بیان اینجا.

خلاصه پس از اندکی دو عدد، نفر انسان ظاهر شد، یکی مونث یکی مذکر و تا حدودی زوج. نمی دانم چرا شستمان می گفت این ها دوستند نه زوج. دست در دست رفتند طبقه بالا که تنها باشند و ما ناخودآگاه نیشمان باز شد، اما به روی خودمان نیاوردیم. ناسلامتی برادرمان همراهمان بود از طرفی او پسری مثبت است و گل

خلاصه یک گروه دیگر دختر و پسر وارد شاتوت شدند، آنها نیز راهشان را کج کردند که به سمت بالا بروند و ما در دلمان نیشخند زدیم که دیدیم پله ها را نصفه بالا رفتند و برگشتند و ما اینبار دیگر در دلمان نخندیدیم و اصلا هم مراعات آقای برادر را نکردیم بلند خندیدیدم.

آقای برادر هم که بالاخره هر چقدر هم مثبت باشد خلاصه خدای ناکرده، وصط انگشت شست و اشاره مان گاز بزنم، رویمان به دیوار، نافهم که نیست. خلاصه میفهمد آن بالا چه خبر است؟ و هم خوب میداند ما چه کرمی هستیم؟

اما برای اینکه قضیه را ماستمالی کند و ما هم پر رو نشویم با خنده ای ظریف که که خودش هم نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد، گفت: " درست نیست همیشه درباره آدما بد فکر کنی".

و ما ماستمان را کیسه کردیم و نیشمان را بستیم در همین اثنا زن و مرد دیگری آمدند و به سمت پله های بالا رفتند ما زیرچشمی نگاه کردیم و دوباره دیدیم پله ها را نصفه بالا رفتند و پایین آمدند.

بیچاره آقای برادر دیگر خودش بلند بلند میخندید و گفت: " اشکال نداره گاهی دلت خواست بد فکر کن، دسته جمعی خوش میگذرد"

 




طبقه بندی: درد و دل های شخصی، 
برچسب ها: آقای برادر، شاتوت، نصفه شبی، مغز خرگاز زده،
نوشته شده در تاریخ 23 دی 89 توسط خانم بندانگشتی

دلم بدجور گرفته بود. مثل همیشه که دلم میگره و میشینم با حافظ درد و دل کنم، کتاب حافظ رو بر می دارم و شروع میکنم به فاتحه خوندن : بسم الله الرحمن الرحیم....

بعد نیت می کنم و مثله همیشه میگم:

ای حافظ شیرازی، تو کاشف هر رازی، به جان شاخه نباتت قسم میدمت که به نیتم گوش کن. بعد کتاب رو باز می کنم و می بینم تو تفسیرش این میاد:

شما به زودی کار و هدف خود را تغییر میدهید و دست به کاری میزنید که کاملا با قبل فرق میکند. بدانید که بسیار خوب است و باعث پیشرفت شما میشود...

و من : حافظ قربونت برم حالت خوب نیست انگار؟ گوش ندادی چی میگم؟ فدات شم تمرکز کن، دوباره میگیرمت. الو الو حافظ گوشت با منه؟ دوباره نیت میکنم. بسم الله الرحمن الرحیم....

و دوباره میگم تو رو جونه خانوم گُلت، شاخه نبات به حرف دلم گوش کن و کتاب رو باز میکنم و میبینم تو تفسیرش این میاد:

به شما خیلی ها بدی کردند و شما دندان به جگر گرفته اید و به کسی چیزی نگفتید بهتر است همچنین رازدار بمانید و به کسی چیزی نگویید در ضمن سعی کنید به نصیحت بزرگان گوش کنید تا نتیجه بهتری بگیرید.

و من : ای بابا حافظ جون، فکر کنم تو اون دنیا با نبات خانم دعوات شده که این چوری بی تمرکزی. بابا چه ربطی به نیت من داشت این حرفات؟ اشکال نداره. دوباره تمرکز کن که دوباره بگیرمت : بسم الله الرحمن الرحیم ....

و برای بار سوم نیتم رو تکرار می کنم و این بار حافظ رو به جون مادرش هم قسم میدم، دوباره کتاب رو باز میکنم و این بار این میاد:

شما شب و روز به فکر محبوب، کسی که دل شما رو ربوده است میباشید و از حوادث اطراف خود بی خبر هستید، آری دلباختگی ضررآور است اما مطمئن باشید به مراد دلتان میرسید...

و من:

Naaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa  این یکی دیگه هیچ جوره تو کتم نمیره، ای بابا یه نیتم کردیم هشت مدل ما رو پیچوندی آخرش هم اصرار داری بگی عاشقیم. نیستیم آقا جون نیستیم، حالا تو خودت رو بکش. اصلا میدونی چیه حافظ جون؟ فکر کنم امروز تو و شاخه نبات زدین به تیپ هم، که من هر چی پای نبات خانوم رو میکشم وسط تو بیربطتر جواب میدی. آقا ببخشید مزاحمت شدم. ما میریم فردا مزاحم میشیم شاید فردا با نبات جونت آشتی کردی و درست حسابی جوابمون رو دادی.

 




طبقه بندی: درد و دل های شخصی، 
برچسب ها: حافظ، فال حافظ، شاخه نبات، عاشقی،
نوشته شده در تاریخ 18 دی 89 توسط خانم بندانگشتی

اپیزود اول ( دانشگاه، کلاس، موقع خضورغیاب)

توضیح نوشت: معمولا تو دانشگاه رسم بر اینه که موقع حضورغیاب هیچ دانشجویی زبون دو مثقالیش رو تکون نمیده بگه حاضر!!! دست دو منی اش رو بالا میاره و استاد هم یه نگاه به طرف می کنه و حاضر میزنه.

استاد: آقای غضنفر؟

آقای غضنفر دستش رو بالا میبره.

استاد: خانم فلانی؟

خانم فلانی دستش رو بالا میبره.

استاد: آقای بیصاری؟

آقای بیصاری دستش رو بالا میبره.

استاد: خانم بندانگشتی؟

و من دستم رو تماما میبرم بالا.

استاد: خانم بندانگشتی؟

و من اینبار دست لاکِنی* می کنم.

استاد: خانم بندانگشتی غایبه؟

و من اینبار استاااااااااااااااد ما اینجاییییییییییییییییییییم حاضررررررررررررررررررررررررر

استاد: آخ معذرت میخوام ندیدمتون.

دوست جون نجواگونه و خنده کنان دَمه گوشم: آخه یه متر و پنجاه و هشت سانت هم قده؟ صدبار بهت گفتم استاد حضور غیاب میکنه، یه دست برو وسط عربی برقص تا ببینتت.

و من:

************

اپیزود دوم ( وسط کوچه خودمون، درحالی که استپ دادم و دارم دنبال موبایل میگردم)

پسر همسایه شماره یک، نجواگونه رو به دوستش: ای بابا پس این کی ها میره مدرسه؟ خیلی وقته با لباس مدرسه ندیدمش؟

پسر همسایه شماره دو، نجواگونه تر: خنگولی جون، این سه ساله دانشجوئه.

پسر همسایه شماره یک، یکم بلندتر از قبل: نه بابااااااااااااااااا، سه ساااااااااااااال؟

پسر همسایه شماره دو، همچنان نجواگونه: آره چطور مگه؟

پسر همسایه شماره یک، اینبار خیلی بلندتر: خوب مونده ها!!!

پسر همسایه شماره دو، با ترس و آرومتر: هییییییییییس، چش چالتو جمع کن! این با هیچ کس شوخی نداره ها! یهو دیدی زد نصفت کرد.

و من، درحالی که در منتها الیه کیفم بالاخره موبایلم رو پیدا کردم، در حال دور شدن:

************

اپیزود سوم ( تو پارچه فروشی)

من: آقا از این پارچه واسه مانتو میخوام. چندمتر باید بخرم؟

آقای بزاز: والله برا شما که کوتاه هم میپوشین، یه متر هم بسه

و من:

************

همه این اتفاقات در یک روز نیافتاد وگرنه بی شک ما خودمان را از پنجره یه متری حیاطمان پرت میکردیم که این ننگ را نبینیم.

و یک تصمیم کبری گرفتیم. تصمیم گرفتیم هرچه آلستار، کتونی، اسپرت و دمپایی پلاستیکی داریم را ببوسیم و بزاریم کنار، و با چکمه های پاشنه هشت سانتی امان با بدبختی راه بریم. بماند که چه فیس و افاده ای دارد و تق تق هم می کند و  چقدر که  سخت است راه رفتن رو نوک دو سوزن، اما مزیتی دارد، باور میکنن ما بیست و دو سالمان شده، و دیگر آن دختر هفده هجده ساله نیستیم

دست لاکِنی*: یک لغت مازنی است به معنای بای بای کردن، یا دست تکان دادن یا شاید هم بندری رفتن با  دست، خلاصه یعنی با تکانهای دستت، توجه طرفت را جلب کنی.




طبقه بندی: درد و دل های شخصی، 
برچسب ها: فسقلی، دست لاکنی، حضورغیاب، منتهاالیه کیفم، بزاز،
(تعداد کل صفحات:3)      [1]   [2]   [3]  

درباره وبلاگ

قصه اینجاست که باید بود باید خواند پشت این پنجره ها، باز هم باید ماند و نباید که گریست باید زیست.

اینجانب یه عدد دانشجوی نرم افزار، متولد 1367. بی سانسور. خود خودم. هر چی رو مغزم فشار بیاره اینجا خالیش میکنم، هر چند که ممکنه از نظر شما دری وری باشه.
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

شادزیست

دانلود فیلم

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار